خدا با اشک او گِل کرد خاک خلقِ آدم را
بدینسان در وجودِ بندگانش ریخت ماتم را
که بود آن رفعت بی انتها، آن غایتِ خلقت؟
چه گویم پاسخ این پرسشِ «ما لا یُعَلَّم» را!
«اُولواالعزم» است هر کس در ازل شد خاک راهِ او
به این ترتیب دیدم احترامش نزد خاتم را
خبر دادند شاید از تو روزی بگذرد زهرا
چنین دیدیم در جوشش تمامِ عمر، زمزم را
خلایق چشمشان عمری به چرخ آسیابش بود
درآورد از تنورِ خانهاش نان دو عالم را
به دوشش میکشد مانند طفلی عرش، را مادر
ببین در روزهای آخرِ او قامتِ خم را
«حجابالله» را بر روی «سرّالله» سوزاندند
و در آن شُعْلِهَا دیدم خیمهسوزان محرم را
وجودش ثقل اکبر بود، آری مرتضی حق داشت
اگر با قامتِ خم برد آن آیاتِ محکم را
پس از تشییعِ شب هنگام، آن اندوهِ بیپایان
علی میرفت تا در چاهها پنهان کند غم را
سیدمحمدحسین حسینی (زخم)
1405/07/29
صفحه قبل
صفحه بعد